دروغ نیستی! فریب نیستی
من در میان دریایی ایستاده ام و شن های ریز طلایی ساحل را درون دستانم گرفته ام.
ببین چگونه از لای انگشتان مرتعش و فشرده ام می لغزند و به دریا فرو می ریزند
مشت هایم را سخت تر می فشارم تا شاید بتوانم شن ها را درون دستانم نگاه دارم.
اما افسوس كه هر چه سخت تر می فشارم،
شن ها به سرعت و پوزخند زنان از لای انگشتانم فرو می ریزند
و من اشكی چند از دیدگان فرو می ریزم!
آه خدایا، چرا من نمی توانم آن ها را در آغوشم بفشارم.
خدایا آیا من نمی توانم حتی دانه ای ریز از این شن ها را از دست امواج بی رحم دریا نجات بخشم
آه
خدایا، آیا عشق را نیز نمی توان هیچ گاه در دستان خویش نگه داشت!
آیا تمام چیزهایی كه ما می بینیم، یا می پنداریم كه می بینیم چیزی نیست جز
رویایی در خواب ؟؟
نمیدانم میتوانم تحمل کنم این بیخبر بودن و بیخبر گذاشتن را؟
روزهایی بی او و بی هیچ اثری از او...
تنها رفتن...تنها ماندن...تنها با خود گریستن
ترسم از اینست که فقط من تنها باشم!!آرزوی تنها ماندن اگرچه شرم اور است اما میخواهم که باشد
خیلی
دلم گرفته


