بی وفا
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی......آخر ای ماه تو همدرد منه مسکینی
امشب دلم به وسعت آسمانها برایت تنگ شده ، به وسعت ستاره هایی که هزاران هزار سال از زمین منجمد و مقیاسهای کوچکش دورند ، به وسعت تنهایی های یک مرد که به انتظار تصویر تو، دفتر خالی دلش را ورق میزند !!
آری باز عشق تنهاست ، باز مجنون مانده است و شب و چشم انتظاری هایش!!
شاید امروز وامشب عمیق ترین درد زندگی ام را احساس میکنم ، آری عمیق ترین درد زندگی مرگ نیست،مردن نیست بلکه جدائیست ، عشق است و فراق !!
با خود می اندیشم کاش میشد دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستهای عاشقم میگرفتم و با صدایی بلند فریاد می زدم: زندگی زیباست و اینجا عشق جاریست!!
لیک در شب و روز کوچک من جز یاد تو چیزی نیست !! افسوس دگر امیدی به وصال نیست و من در این نومیدی خویش سخت معتاد گشته ام !! معتاد عشق و خمار وصال !!
قلم را نیز دیگر نای حرکت نیست ، گویی او هم ساز جدایی نواخته است ، گویی بین کاغذ و قلم ،این دو یار دیرین نیز عشق حاکم است و شرط اصلی آن یعنی جدایی !!

یادته بهت گفتم که خشت دیوار دلتم، تو هم منو شکستی
ولی اشکالی نداره، حالا خاک زیر پاتم !

