تبليغاتX
***دلتنگی***

خودت میدونی میدونم دلیل رفتنت چی بود اما میتونستی نری چرا میگی قسمت نبود

اگه قسمت نبود چرا تو موندی خدا چرا ما رو به هم رسوندی

اگه میدونستی یه روزی میری چرا روزها رو تا اینجا کشوندی

چرا روزها رو تا اینجا کشوندی؟

 

چی بودم چی شدم بخاطر تو                   ولی پشت دلم رو خالی کردی

حالا اسمت میاد گریم میگیره                  نمیدونی که با دلم چه کردی

اگه در حق تو خوبی نکردم                    بدون که خالی بود دستهای سردم

ولی من در عوض هر چی که بودم           با احساسات تو بازی نکردم

 

با احساسات تو بازی نـــکـــردم

 

 

اگرچه میدونم دوسم نداری                   به هر در میزنم تنهام نذاری

اگر پای کسی هم در میونه                   بذار اسمت اقلاً روم بمونه

دم آخر بذار دست روی دستهام              بذار بهت بگم دردم چی بوده

فقط لطفی کن و حرفهامو بشنو              شاید دیگه نگی قسمت نبوده

اگه تصمیم رفتن رو گرفتی                    ببخش اگه پشیمونت نکردم

آره من باسه تو کم بودم اما                   با احساسات تو بازی نکردم

 

با احساسات تو بازی نـــکـــردم

+ نوشته شده در 88/04/09ساعت 12 توسط حــمــیــد |


 دیگه مجبور نیستی هر جا که میری ازم اجازه رفتن بگیری

میشه با هرکی که میخوای بجوشی اصلا هرچی دلت میخواد بپوشی

میشه به هرکی میخوای دل ببندی یا با غریبه ها بگی بخندی

وقتی گیر میکنی یا میری جایی دیگه نیستم بهت بگم کجایی دیگه نیستم بهت بگم کجایی

نرو تنهام نزار با درد و غمهام اگر چه دلخوری از خیلی حرفام به قرآنی که از سایش گذشتم به مرگ هردوتامون خیلی تنهام

نگو میبینمت یه روز دیگه آخا احساسه من اینو نمیگه نمیتونم قبول کنم نباشم تر و خشکت کنه یه مرد دیگه تر و خشکت کنـــــــه یه مرد دیگه

 

خداحافظ  همیشه بهتر از من ، همیشه یا که هرجا سرتر از من ، تو چشمات بهترین بودن تو دنیا ، نمیدیدی اگر چه کمتر از من ، خداحافظ که رفتم بی بهونه ، از این خونه دلم بدجوری خونه ، به جای سر به روی شونه من ، تو یادم خاطرات تو میمونه ، تو یادم خاطرات تـــو میمونه

 

اگه کوه طلا باست بیاره اگه دنیارو زیره پات بزاره بازم دستای خالیم خوب میدونن که هیشکی قد من دوست نداره

 گلت خشک شد ولی هرگز نمرده زمان بوی تو رو از خونه برده دلم خوش بود مییای یه شب تو خوابم ولی چند ماهه که خوابم نبرده

 داری میری ولی پیشت میمونم واست هیچی نبودم خوب میدونم ولی من در عوض هرجا که باشم واست تا آخر عمرم میخونم

 واست تا آخـــــــر عمرم میخونم.

 

شاید خیلی چیزها میخواستی اما              منم هیچی نداشتم پات بریزم

اونقد بغضم رو پنهون کردم از تو                از اون روزی که رفتی مریضم

قدیما یادمه میرفتی جایی                        همیشه یه خداحافظ میگفتی

چقدر آسون شدم باهات قریبه                  بازم پشت سرم چیزی شنفتی

الان داغی نمیفهمی چی میگی                مدیونی اگه یادم بیفتی .....                    

+ نوشته شده در 88/04/08ساعت 13 توسط حــمــیــد |


+ نوشته شده در 88/02/31ساعت 11 توسط حــمــیــد |


یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش ۲ یا ۳ ماه بیشتر زنده نیست، یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که به هم نمیرسند، یاد گرفتم در عشق هیچ کس به اندازه خودت بی وفا نیست، و یاد گرفتم که هر چه عاشق تری تنها تری....

هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟ ؟

+ نوشته شده در 88/02/30ساعت 10 توسط حــمــیــد |


خدایا،    آخه واسه مردنم تبعیض قائل می شی؟!

یکی رو توی خواب با سکته قلبی با خودت می بری، یکی رو هشت سال تو بستر بیمارستان و خونه عذاب می دی اول سرطان سینه می گیره، زجر عمل جراحی، شیمی درمانی ، پرتو درمانی و هزار بدبختی دیگه و بعدش این بیماری مهلک رو درگیر می کنی با کبدش و بعد با استخوان هاش  و بعد هم با مغز!!!!

می گن هر کی رو بیشتر دوست داری بیشتر زجر میدی تا پله های تعالی رو طی کنه...

آخه حکمتت رو شکر!!ولی جون هر کس که دوستش داری من رو بذار جزء اون دسته که قرار نیست متعالی بشن. اگه قراره این زجرها برای من چیزی به ارمغان بیاره نمی خوامش. من رو در خواب آروم با خودت ببر...

امضاء: بنده ناشکر که هر روز با یک احساس متفاوت از خواب بیدار میشه.

+ نوشته شده در 88/02/29ساعت 11 توسط حــمــیــد |


عاشقی را شرط اول ، ناله و فریاد

این روزا مد شده همه واسه خودشون اقلا 20- 30 تا عشق دارن!!!!!حتی اونایی که ادعای تقوا دارن و دین گراییشون بیش از تصور بقیه اس!

(قصد توهین ندارم . وفقط چیزایی رو که دیدم میگم)

اونقدر که وقتی ازشون اسم عشقشون رو می پرسی سه ساعت طول می کشه تا بالاخره تصمیم بگیرن ببینن کدومشونو بگن!
اون قدیما
(البته ما که نبودیم ولی تا اونجا که توی کتابها و فیلمها میشه دید)رسم روزگار این جوری نبود...

اگه یکی؛یکی رو دوست داشت با هم به هزار زور و زحمت ازدواج می کردن!(چون قبلنا حتما باید خانواده ها برای بچشون تصمیم می گرفتن،چون معتقد بودن که پسر یا دخترشون هنوز بچه است و هنوز براش زوده تا توی این مسائل تصمیم گیری کنه!به همین دلیلم ازدواجای اجباری در گذشته بیشتر از حالا بوده)!


اما الآن...!!

جوونا برای اینکه خودشونو جلوی بقیه بی احساس نشون ندن یا اینکه برای مواقع بیکاریشون یه سوژه پیدا کنن؛

یا دست به هرزه کاری بزنن،به دروغ اسم مقدس عشق رو می برن و...

طرف مقابل هم که معمولا آدم ساده ایه برای نشون دادن عشقش به اون،هر کاری رو براش انجام میده...

جدی میگم...دلیلی نداره اون صورتک همیشگی رو روی صورتمون بذاریم و خودمونو گول بزنیم

+ نوشته شده در 88/02/28ساعت 12 توسط حــمــیــد |


ســـلام مــهـربــانــم،

چوب خط روز های بی تو بودن که پر شد، نامه اي برايت نوشتم،

نامه اي برای تو و برای اين عکس ميان قاب و برای اين تپش کهنه در سينه.

نامه ام را ميسپارم به دست باد .ببرد آنسوی تمام اين ديوار ها ،اين جاده ها ،اين روز ها ...اصلاً ببرد ،آن سوی تمام نمی دانم هايی که دستانم را و دستانت را از هم جدا کرده اند... باد می داند،خوب می داند،يادت نيست مگر؟ خودش بود که آن روز لحظه اي قبل از غروب, باد بادکم را از بندش رها کرد و به دست آشفته موهايت سپرد.

حالا که گفتم يادم آمد،بايد روی پاکت بنويسم :

''برسد به دست دختری که باد موهايش را شانه ميزند.''

آخر خانه ات را که نميدانم،روزی در پی بادبادکی دوان بودم که تلاقی نگاهت راه بر پاهای برهنه ام بست. اصلا مينويسم: ''برسد به دست همان نگاه''...همان نگاهی که آيينه اميدم بود و نويد فردا هايی روشن، فردا يی که تلاقی آرزو هايمان بود،و کور سوی فانوسی در مسير اين راه تاريک . فردا ... فردا... فردايی که هنوز در راه است!

امّا نه،اين دو خط نامه که جای اين حرف ها نيست، همين لبخند پشت قاب عکس هم با من قهر ميکند،اگر دوباره قصه دلتنگی از نو تازه کنم.بگذار اصلاً از ميهمانيم بگويم: جای تو خالی ،چند وقت پيش بود که تکرار اين روز های بی خاطره را جشن گرفتم؛ مهمانی که نبود, من بودم و قاب عکس تو... سفره اي چيدم در خور مهمان.شمع بود و گل سرخ بود و دو خط دست نوشته.

شرمنده مهمانم،که شادی سر سفره ام کم آمد. برکت خدا به سفره تو! اين گناه عاشقيت ما بود که قهر خدا در پی داشت و قحطی نعمت. چه بگويم؟ شاد باد روزگار تو که همين خشکيده لبخند گوشه لبانت, سهم سفره خالی ماست از اين سال های بی برکت...

جده ام ميگفت:در پس سال های خشکسالی،روزی عاقبت, چنان بارانی باريدن گيرد، که ديگر حتی نقشی از نشانه ها بر ديوار آجری کوچه باقی نماند . خدايش بيامرزد.ديوار کوچه خاطره ها را که نمی دانم ،اما حياط خلوت خانه ام همان شب خواب باران ديد. باران که چکه چکه بر سقف سفالی خانه می باريد.دلم به حال کبوتر های زير شيروانی سوخت،کز کرده بودند کنار هم...سردشان بود.

فردای آن شب بود که چوب خط روز های بی تو بودن به سر آمد،نامه اي برايت نوشتم.

''ميسپارمش به دست باد''

+ نوشته شده در 88/02/13ساعت 11 توسط حــمــیــد |


صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر

 ولی از این دو دردناکتر این است که ندانی صبر کنی یا فراموش

 

مثل مردن می مونه دل بریدن

ولی دل بستن آسونه شقایق

 

+ نوشته شده در 88/02/11ساعت 13 توسط حــمــیــد |


بی وفا

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی......آخر ای ماه تو همدرد منه مسکینی

امشب دلم به وسعت آسمانها برایت تنگ شده ، به وسعت ستاره هایی که هزاران هزار سال از زمین منجمد و مقیاسهای کوچکش دورند ، به وسعت تنهایی های یک مرد که به انتظار تصویر تو، دفتر خالی دلش را ورق میزند !!

آری باز عشق تنهاست ، باز مجنون مانده است و شب و چشم انتظاری هایش!!

شاید امروز وامشب عمیق ترین درد زندگی ام را احساس میکنم ، آری عمیق ترین درد زندگی مرگ نیست،مردن نیست بلکه جدائیست ، عشق است و فراق !!

با خود می اندیشم کاش میشد دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستهای عاشقم میگرفتم و با صدایی بلند فریاد می زدم: زندگی زیباست و اینجا عشق جاریست!!

لیک در شب و روز کوچک من جز یاد تو چیزی نیست !! افسوس  دگر امیدی به وصال نیست و من در این نومیدی خویش سخت معتاد گشته ام !! معتاد عشق و خمار وصال !!

قلم را نیز دیگر نای حرکت نیست ، گویی او هم ساز جدایی نواخته است ، گویی بین کاغذ و قلم ،این دو یار دیرین نیز عشق حاکم است و شرط اصلی آن یعنی جدایی !!

 

یادته بهت گفتم که خشت دیوار دلتم، تو هم منو شکستی

ولی اشکالی نداره، حالا خاک زیر پاتم !
+ نوشته شده در 88/02/10ساعت 10 توسط حــمــیــد |


نگو اگه بار گران بودیم و رفتیم اگه نامهربان بودیم و رفتیم

اینها دلیل خوبی برا رفتن نیست

بگو با دیگران بودیم و رفتیم ......

+ نوشته شده در 88/02/09ساعت 14 توسط حــمــیــد |


بوسه صادقانه مرا بر پیشانی ات بپذیر تا من به یقین برسم كه تو وجود داری،

 دروغ نیستی! فریب نیستی

من در میان دریایی ایستاده ام و شن های ریز طلایی ساحل را درون دستانم گرفته ام.

 ببین چگونه از لای انگشتان مرتعش و فشرده ام می لغزند و به دریا فرو می ریزند

 مشت هایم را سخت تر می فشارم تا شاید بتوانم شن ها را درون دستانم نگاه دارم.

اما افسوس كه هر چه سخت تر می فشارم،

 شن ها به سرعت و پوزخند زنان از لای انگشتانم فرو می ریزند

 و من اشكی چند از دیدگان فرو می ریزم!

آه خدایا، چرا من نمی توانم آن ها را در آغوشم بفشارم.

 خدایا آیا من نمی توانم حتی دانه ای ریز از این شن ها را از دست امواج بی رحم دریا نجات بخشم

آه

خدایا، آیا عشق را نیز نمی توان هیچ گاه در دستان خویش نگه داشت!

آیا تمام چیزهایی كه ما می بینیم، یا می پنداریم كه می بینیم چیزی نیست جز

 رویایی در خواب ؟؟

نمیدانم میتوانم تحمل کنم این بیخبر بودن و بیخبر گذاشتن را؟

روزهایی بی او و بی هیچ اثری از او...

تنها رفتن...تنها ماندن...تنها با خود گریستن

ترسم از اینست که فقط من تنها باشم!!آرزوی تنها ماندن اگرچه شرم اور است اما میخواهم که باشد

 

خیلی

  

 

 

 

 

 

دلم گرفته 

+ نوشته شده در 88/02/09ساعت 12 توسط حــمــیــد |


بذار خيال کنم هنوز ترانه هامو ميشنوی

هنوز هوامو داری و هنوز صدامو ميشنوی

بذار خيال کنم هنوز يه لحظه از نيازتم

اگه تموم قصه مون هنوز ترانه سازتم

بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی

روزا به فکر ديدنم شبا پر از خواب منی

بذار خيال کنم تو دلتنگی هات،غروب که ميشه ياد من می افتی

توئی که قصه ی طلوع عشقـــــــو،گفتی و دوستت دارمو نگفتی

بذار خيال کنم منم اون که دلت تنگه براش

اونی که وقتی تنهايی پر ميشی از خاطره هاش

اون که هنوز دوستش داری،اون که هنوز هم نفسه

بذار خيال کنم منم،اونی که بودنش بسه

دوباره فال حافظ و،دوباره توی فالمی

بذار خيال کنم بذار،اگر چه بی خيالمی

...........

+ نوشته شده در 87/12/14ساعت 10 توسط حــمــیــد |


1h7xcgdmbstmu5ihejas.jpg

نه دل در دست محبوبي گرفتار، نه سردرکوچه باغي بر سر دار ،

 

از اين بيهوده گرديدن چه حاصل ؟ پياده مي شوم ، دنيا نگهدار . . ....

 

+ نوشته شده در 87/10/04ساعت 9 توسط حــمــیــد |


با هم اينجوري نبوديم

اصلاً قرار نبود اينجوري باشيم

قصه ما قصه عشق وعاشقي نبود اما...

چقدر زيبا گفته اند :عشق يک حادثه است

+ نوشته شده در 87/10/03ساعت 10 توسط حــمــیــد |